طلوع سرخ
پرتو حق است ان معشوق نیست×خالق است او گوئیا مخلوق نیست. مولانا.
من امروز قطره قطره تو وان گذشته را مرور میکنم. دلم میخواد تاابد بخوانم. ...(اگر دیداری نبود پرباشد از دلتنگی هایمان). چی میخواهی دختر؟ اینک به کدامین امید دلبسته ای. بیبین اینجا همه سکوت کرده اند. نفس بکش.تا صدای نفسهایت سکوت را بشکند.نگاه کن. درکدام نقطه این زمان پا میگذاری. فاصله است.امید است. همه چی در تو است ودرتو نیست.با خودم حرف میزنم.باخود که مدتی است حرف نزدم. خلوت نکردم. اینقدر درگیر فکر بودم که خودم رافراموش کردم.ساعت ۶ بعد ازظهر است.یک ساعت است که از درس برگشتم. دوباره وقت بدست امده تا براین خانه سر بزنم. دل تنگم. دل ندارم. خسته ام. وکمی هم سردرد وچشم درد.دلم میخواد یک خواب طولانی داشته باشم. اما نمیشود.چشمانم از خواب پر است ولی خواب نمیرد. عجیب است نه!.امروز روزی پر از حرفهای مفید مفید داشتم.(Internasjonal Uke) است. از ۱۸ تا ۲۸ اکتوبر. و۲۹ هم که(OD-dagen )است. Operasjon Dagsverk یاهمین(OD-dagen ) چی است؟ یک ارگنائیزشن ازاد جوانان ناروی است.این نو جوانان یک روز ازسال تحصیلی شان را برای کمک کردن به جوانهای که امکان تحصیل ودرس ندارد اختصاص میدهد. این روز همه این جوانان کار میکند .پول انرا برای جوانهای کشور های مختلف میفرستد. که بیشتر این کشو ها مربوط اسیا وافریقا وامریکای لاتین است.هر سال این ارگنائیزشن در کشورهای مختلف کمک میکند در بخشهای صحت تحصیل و غیره.این ارگنائیزشن در سال ۱۹۶۴ به فعالیت اغاز کرده وتا هنوز به بیشترین کشور ها کمک کرده از جمله افغانستان.هدف این ارگنائیزشن فقط این است که جوانان ناروی یک روز از سال تحصیلی شان را برای جوانهای کشوری های فقیر بدهد. تا انها امکان انیرا پیدا کند که ادامه تحصیل بدهید ویا سواد خواندن ونوشتن وبیشتر از ان را داشته باشد.هر سال در اخرین پنجشنبه اکتوبر روزی است که همه این جوانان کار میکند ومدتی است که منم در جمع اینها هستم وحداقل میتوانم با یک روز کارم ذره کمک کنم.امسال اختصاص داده شده به کشورهای افریقا از جمله یگاندا ودوسه کشور دیگه.امروز زن کهن سالی را دیدم که همان لرزش دستانش وگرفته گی صدایش چنان با شوق وخوشی تمام معلومات میداد وکار میکرد که مرا به زندگی وزمان نزدیک میکرد با هرکلامش.صدایش می لرزید اما کلام اش استوار بود. دستانش می لرزید وورق ها نمی افتید دستانش را می بوسید.چشمانش سیاهی میکرد اما عینک هایش کمک میکرد.چی خوب است دل ادما مهربان است. چی خوب است ادما درک دارد.وقتی می بینیم ادمهای پیدا میشود که دلشان یک دنیا است وعشق شان لایتناهی. میشود دل بست به زندگی.لحظه باخودم گفتم چی میخواهی دختر؟. کجائی؟ واقعا اینروزا یک دل میخواستم که نداشتم. ارامش میخواستم که نداشتم.نمیدانم چی میخواستم که نداشتم.خوب است ادم با خودش راست حرف میزند.خوب است ادم خودش را فرامو ش نکند به خودش وقت بدهد.هرچه باشد وقتی برای زندگی امده ام باید زندگی کرد. باید حقیقت را قبول کرد. باید زندگی را اموخت. نیم ساعت دیگر مانده. باید دوباره قدم برسفیدی های زمین بگذارم وفضای تاریک را لمس کنم ستاره هارا بچینم وبه ماه قصه گویم.جاده هارا حساب کنم وفکرم را تنها.میخواهم جز لذت خیس باران چیزی در فکرم نماند وجز قطره باران چیزی در دلم نباشد. جاده ها سفید است وسفید اسمان ها سبز است وسبز فضای بین هردو تاریک است وتاریک من استم تنها وتنها. .... من میروم دوباره بر میگردم یک روزی از همین روزااااای سرد برفی.
| Design By : Night Skin |


